تبليغاتX

گر حكم شود كه مست گيرند, در شهر هر آنکه هست گیرند

■■باده پرستِ مست ...■■


باز هم جام ویسکی از دستم رها شد ...

http://farm1.static.flickr.com/65/168930364_c5c7ab1eb0.jpg


پاکت  Winston Light را خوب می گردم


مبادا آرزویی در آن جا مانده باشد


خالی است , آرزوهایم را تا نخ آخر کشیده ام .





با آنکه در میکده را باز ببستند

با آنکه سبوی می ما را بشکستند

با آنکه گرفتند ز لب, توبه و پیمانه ز دستم

با محتسب شهر بگویید که هشدار

هشدار که من مست می هر شبه هستم ...





اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم

من از عمری که با زاهد فنا کردم پشیمانم


من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم


من امشب گوشه ی میخانه میمانم

که داد از ساقی و پیمانه بستانم


به هرجا پا گذارم کینه ها بینم

هزاران چهره در آیینه ها بینم


چه جایی خوشتر از میخانه بگزینم ؟

من اینجا مست و حیرانم


در اینجا هرکه در دل باوری دارد

در اینجا هر غمی خنیاگری دارد


که در میخانه حتی دشمنت با خود

به جای دشنه دستش ساغری دارد


در اینجا جز به کوی یار راهی نیست

در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست


در اینجا پادشاه عاشقان ساغی است

که او هم گاه گاهی هست , گاه گاهی نیست


چهره ی آزادگی گم نیست در اینجا

در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست


به نام عشق میخوانم ...


من امشب گوشه ی میخانه میمانم

که داد از ساقی و پیمانه بستانم ...






2 نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 1:57 توسط رامین |

جرم من ؟ ... روشن کردن یک نخ سیگار



http://www.air-zone.com/images/cigarette_burning.jpg


چند کلام از من :


هنگامی که جام ویسکی پر از یخ از دستم رها شد,


به جرم روشن کردن یک نخ سیگار.


آن زمان که مست بودم و یک خط در میان راه می رفتم و به دنبال فندک بودم

...

وقتی ساقی می خندید... وقتی مردم مست بودند .

...

من به شیشه ی خالی که از الکل تهی بود و پر بود از آب , می نگریستم ..


و این تکرار لحظه هایم بود ...





ساقی ار باده از این دست به جام اندازد

 عارفان را همه در شرب مدام اندازد


 ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال


 ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد


 ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف

 سر و دستار نداند که کدام اندازد


 زاهد خام که انکار می و جام کند

 پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد


 روز در کسب هنر کوش, که می خوردن روز

 دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد


 آن زمان وقت می , صبح فروغ است که شب

 گرد خرگاه افق پرده شام اندازد


 باده با محتسب شهر ننوشی زنهار

 بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد


 حافظا سر ز کُله گوشه خورشید برآر

 بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد





هرگز ره عقل و زهد را طی نکنم

نالم چو نی و گوش به هر نی نکنم


یک جرعه از شهد لبت می خواهم

خواهم می و از خلق طلب می نکنم.





2 نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 3:1 توسط رامین |

پشت پل ماندم امیدم بود پرواز .. نشد پر باز و پل آن دم فرو ریخت

 

 

 

 

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد



آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت

آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد



اشک من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار

طالع بي‌شفقت بين که در اين کار چه کرد



برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد



ساقيا جام مي‌ام ده که نگارنده غيب

نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد



آن که پرنقش زد اين دايره مينايي

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

 

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببیند که با یار چه کرد

 



 
من بهشت نقد میخواهم بیاور باده را
 
مطرب و ساقی خبر کن بشکن این پیمانه را
 
 
مجتهد را گو ندارم طاقت احکام او
 
دست بر دل دادم و بستم حساب نسیه را
 
 


 

* چند کلام از من :

 

شرمنده ی ساقیا ی این میخونه که ۲ ماه نبودم..

 

حالا هستم ..

 

 امید به اینکه مثل قبل باده ریزان شما باشید و ما هم باده خواران.

 

...ـــــ شادباشید و مست ــــ....

 



 

 

 

2 نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 2:20 توسط رامین |

توبه هایم را شکستم ساقیا


http://www.ofc.ir/fa/images/stories/article/cigaret.jpg


من ازآنکه گردم بـه مستی هلاک   

به آیین مستـان بریدم به خـاک

 

  بـه تـابـوتی از چـوب تـــاکم کنید        

بـه راه خـرابــات خــاکم کنیــد

 

بـه آب خـرابـــات غـسلــم دهـیـد         

پس آنگاه بر دوش مستـم نهیـد

 

مریـزیـد بر گور مـن جـز شـراب        

میـآریـد در مـاتمـم جـز ربــاب

 

مبــادا عـزیزان که در مــرگ من       

بنالـد بجـز مطـرب و چنـگ زن

 

تو خود حافـظا  سر ز مستی متــاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

 



 

چهـل سـال رنـج وغصـه کشیدیـم وعـاقبـت              

تدبیــر ما بـدست شــراب دو سـالـه بود

 

هر کو نکـاشت مهـر و ز خوبی گـلی نچیـد              

در رهگــذار بــــاد نگهبــــان لالــه بود

 



 

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب

از نشه‌ی عشق او نه از باده‌ی ناب

 

دانست که عاشقم ولی می‌پرسید

این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب

 



 

ساقی  بده  آن باده  که  تا   مست شوم

چون مست شوم  به کلی از دست شوم

 

بگذار  که  تا  مست شوم - مست شوم

در سایه ی  نور  رخ تو    هست شوم

 



 

ترسم آخر زغم عشق تو ديوانه شوم

بيخودازخودشوم وراهي ميخانه شوم 

 

آنقدر باده بنوشم كه شوم مست و خراب

نه دگر دوست شناسم نه دگر جام شراب

 



 

چند کلام از من :

درودی به گرمی باده و به وسعت پیمانه

 

دوستان همیشه مست که ساقیان این وبلاگ هستید

 

امیدوارم که این وبلاگ جای خوبی واسه مست کردن پنهانی تون باشه.

 

و .. و .. و .. یه هدیه واسه دختری که *حقیقت* داره :

 

 این پست هدیه ای از طرف من :

 

 به دوست خوب و بلاگ نویسم ماهور عزیزه ( کاش می افتادم )

 

همه در پناه ساقی ـــ شادباشید و مست ـــ

 



 

 

2 نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 21:50 توسط رامین |

اگر او هست و اینگونه به کار است, گر من شوم جایش مرا این ره خطا است

 

 

 

 

 

تكيه بر جای خدا

 

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم

 

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

 

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

 

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

 

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

 

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

 

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

 

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

 

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

 

شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

 

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

 

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

 

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

 

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

 

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

 

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

 

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

 

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

 

به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

 

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

 

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

 

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

 

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

 

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

 

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

 

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

 

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

 

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

 

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

 

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

 

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

 

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

 

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم  ....

 



 

ره ميـخـــانـه و مسجـد كــدامست   

  كه هر دو بر من مسكين حرامسـت

 

 نـه درمسجد گـذارندم كه رند است

 نه در ميخـانه كيـن خمـار خــامست

 

ميـان مسجـد و ميخــانـه راهيست           

غریـبــم عــاشـقـم آن ره کــدامست    

 

 به ميخــانه امامي مست خفته است

 نميـدانـم كه آن بت را چه نــامسـت 

 

 مــرا كعبــه خــرابــاتـست امــروز 

حريــفم قــاضي و ســاقي امـامـست       

  

 بـرو عطـــار كــو خـود مي شنــاسـد           

 كه سرور كيست سرگردان كدامست       

 



 

 بر من که سبوئی زده ام خرقه حرام است

 

            ای مجلسیان ...

 

                   راه خرابات کدام است  ؟؟؟

 



 

2 نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 0:34 توسط رامین |

مست مستم, من باده پرستم, من کعبه ندارم, که من می می پرستم

 

 

 

بار دگر به کوچه ی رندان گذر کنیم

تا بشکنیم توبه و سجاده تر کنیم

 

یک جرعه درکشیم از آن داروی نشاط

چندین هزار وسوسه از سر به در کنیم

 

دل را به دست مطرب و معشوق می دهیم

فارغ ز فکر نیک و بد و خیر و شر کنیم

 

زین زشت تر، عقیده چه باشد، که شیخ وقت

گوید به روی خوب نباید نظر کنیم

 

جز درد سر، چو حاصل کار زمانه نیست

با جام باده چاره ی این درد سر کنیم

 

ما چیستیم، و قوّت تدبیر ما کدام؟

تا ادعای دفع قضا و قدر کنیم

 

زاهد به ما نصیحت بیهوده می کند:

کز باده بگذریم و زساقی حذر کنیم

 

با اختلال مبدأ برهان ما و شیخ

آن به که این مباحثه را مختصر کنیم

 

بیهوده بود پیروی تُرّهات شیخ

این تجربت نباید بار دگر کنیم

 

یک بار راه زهد سپردیم و گم شدیم

بار دیگر نباید از این ره گذر کنیم

 



 

چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن

با لشگر غم چه بایدت کوشیدن

 

سبز است لبت ساغر از او دور مدار

می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن

 



 

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب  ناب  گویید  مرا

 

خواهید به روز حشر یابید  مرا

از خاک  در میکده  جوييد  مرا

 



 

می روم تا در میخانه کمی مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم

 

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روی لبم باشد و جانم برود

 

برود هرکه دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من الکلی عادت بکند!

 



 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 17:52 توسط رامین |

نمیدانم چه گویم , واژه ای نیست ....

 

 

محتسب در نیمه شب جایی رسید

در بُن بازار مستی خفته دید

 

گفت: هان مستی، چه خوردستی؟ بگو

گفت از آن خوردم که هست اندر سبو

 

گفت: خود، اندر سبو، واگو که چیست

گفت از آنکه خورده ام، گفت: این خفیست

 

گفت: آنچه خورده ای آن چیست آن؟

 گفت آنچه در سبو مخفی ست آن

 

دور می شد این سؤال و این جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

 

گفت با او محتسب: هین! آه کن

مست هو هو کرد هنگام سخن

 

گفت: گفتم آه کن، هو می کنی؟

گفت من شادم دم از غم می زنی؟

 

آه، از درد و غم بیدادی است

هوی هوی می خوران از شادی است

 

محتسب گفت: این ندانم، خیز، خیز

 معرفت متراش و، بگذار این ستیز

 

گفت: رو تو از کجا من از کجا؟

گفت: مستی خیز تا زندان بیا

 

گفت مست: ای محتسب بگذار و رو

 از برهنه کی توان بردن گرو؟

 

گر مرا خود قوت رفتن بدی 

 خانهء خود رفتمی، وین کی شدی؟!

 


 

چارکس را داد مردی یک درم

آن یکی گفت: این به انگوری دهم

 

آن یکی دیگر عرب بود گفت: لا

 من عنب خواهم، نه انگور، ای دغا

 

آن یکی ترکی بد و گفت: این بنم

 من نمی خواهم عنب خواهم ازم

 

آن یکی رومی بگفت : این قیل را

 ترک کن، خواهیم استافیل را

 

در تنازع، آن نفر جنگی شدند

 که ز سر نام ها غافل بدند

 

مشت بر هم می زدند از ابلهی

 پر بدند از جهل، وز دانش تهی

 


 

 

مست شدم مست شدم مست مست

دست ندادم به تو دنیای پست

 

بنده ء آنم که به همراه من

پیک زد و پای شرابم نشست

 


 

من باده خورم و لیک مستی نکنم

الابه قدح درازدستی نکنم

 

دانی غرضم ز می پرستی چه بود

تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم

 



 

 

2 نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 14:5 توسط رامین |

شاید از خرد چیزی نمی داند آن زاهد پیر !! ؟ !!

 

 

 

 

به پیشگاه خداوند بنده ای بردند

که نامه ی عمل وی سیاه و درهم بود

 

بگفت: از چه ز ابلیس پیروی کردی؟

بگفت پیروی او ز عهد آدم بود

 

بگفت: از جه نهادی به راه دزدی پای

بگفت خرج فزون و، درآمدم کم بود

 

بگفت: در پی زن های هرزه افتادی

بگفت بهر فقیر ازدواج چون سم بود

 

بگفت: سد هوس را به جهد بشکستی؟

بگفت آه ازین سد، که سخت محکم بود

 

بگفت: بهر چه آنقدر باده می خوردی

بگفت باده ی گلگون علاج هر غم بود

 

بگفت: سخت هواداری از بدان کردی

بگفت رونق کار بدان مسلم بود

 

بگفت: به که تو را در جهنم اندازم

بگفت زندگیم بدتر از جهنم بود ....

 


 

عاشق ار رخ معشوق نگاهی بکند
نگمانم چنان است که گناهی بکند


ما به عاشق نه فقط رخصت دیدار دهیم
بوسه را نیز دهیم اذن که گاهی بکند

 

 


 

گر همچو من افتاده​ی این دام شوی

ای بس که خراب باده و جام شوی

 

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم

با ما منشین اگر نه بدنام شوی

 


 

آن جام طرب شکار بر دستم نه

وان ساغر چون نگار بر دستم نه

 

آن می​که چو زنجیر بپیچد بر خود

دیوانه شدم بیار بر دستم نه

 


 

 

2 نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:54 توسط رامین |

سر و ته زده ... !.!.!

 

 

 

من بی می ناب زيستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گويد

يک جام دگر بگير و من نتوانم

 


 

به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه مي ريزد
رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه مي ريزد


گرفتی چون پی مجنون ز رسوايی مرنج ای دل
که دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه ميريزد

 


 

 

*** باز نوبت (بخونیم, بخندیم, شاید فکر کنیم) ****

 

عجب حکایتی داریم با این بهشت و جهنم,که چون دیازپام خورانده اند به ما

 

....................................... 

 

واعظى بالاى منبر از اوصاف بهشت مى گفت و از جهنم حرفى نمى زد. يکى از حاضرين پاى منبر خواست مزه اى بيندازد پس گفت:

اي آقا،شما هميشه از بهشت تعريف مى کنيد، يک بار هم از جهنم بگوييد.

واعظ که حاضر جواب بود گفت:آنجا را که خودتان مى رويد و مى بينيد.بهشت است که چون نمى رويد لااقل بايد وصفش را بشنويد!

 

.......................................              

                                       

جاهلی خواست که الاغی را سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى کرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.
حکیمى او را گفت: اى احمق! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى!
 
 
 

 
 
 
2 نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 2:44 توسط رامین |

در هم برهم

 

ای مفتی* شهر از تو بیدار تریم

با این همه مستی ز تو هشیار تریم


تو خون کسان نوشی و ما خون رزان *

 انصاف بده کدام خون خوار تریم

.........................................

این می چه حرامیست که عالم همه زان می جوشد

یک دسته به نابودی نامش کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

......................................

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوق و شراب و می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشید و زآن

سر مست شد این جهان هستی را ساخت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مفتی = فتوی دهنده , یه جورایی منظور  همون آخونده

*رزان = درخت انگور, خون رزان هم یعنی شراب

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حالا نوبت :

  ( بخونیم,بخندیم,شاید فکر کنیم ) 2 حکایت از عبید زاکانی و یکی هم نمیدونم ....

...................................

...................................

...................................

*درِ خانه ی کسی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی برکند و به خانه می برد.

گفتند چرا در مسجد برکنده ای؟ گفت: درِ خانه من دزدیده اند و خداوند این در،

دزد را میشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.

 


* خراسانی به نردبان در باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد

خداوند باغ برسید و گفت: در باغ من چکار داری؟ گفت: نردبان می فروشم.

گفت: نردبان در باغ من می فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است، هر کجا که خواستم میفروشم.


سگ باهوش و نتیجه ی اخلاقی :

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود” لطفا یک بسته سوسیس و یه ران گوشت بدین” . ۲۵ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه راگرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی ؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :


اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

.......

چهارمم اینکه من نفهمیدم این سگ باهوش پول اتوبوس رو داد یا نه ؟؟؟ 


 

2 نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 2:56 توسط رامین |

سخن کوته که این پیر چنین گفته است ...

 

 

 

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلي درياب و در ياب
که دايم در صدف گوهر نباشد


غنيمت دان و مي خور در گلستان
که گل تا هفته ی ديگر نباشد

بيا اي شيخ و از خمخانه ما
شرابي خور که در کوثر نباشد


بشوي اوراق اگر همدرس مايي
که علم عشق در دفتر نباشد



به تيغم گر کشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم


کمان ابرويت را گو بزن تير
که پيش دست و بازويت بميرم

غم گيتي گر از پايم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگيرم


برآي اي آفتاب صبح اميد
که در دست شب هجران اسيرم

به فريادم رس اي پير خرابات
به يک جرعه جوانم کن که پيرم


به گيسوي تو خوردم دوش سوگند
که من از پاي تو سر بر نگيرم

بسوز اين خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وي نگيرم



بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم

اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم


شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطرگردان را شکر در مجمر اندازيم

چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم



 

2 نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 21:42 توسط رامین |

مرد خاکی

 
 
 

 
مردی درون میکده آمد
گفت : کشمکش پنجاه و پنج
از پشت پیشخوان
مردی به قامت یک خرس
دستی به زیر برد
تق
چوب پنبه را کشید
و بی خیال گفت : مزه ... ؟
مرد گفت : خاک
دستی به ته کفش خویش زد
الکل درون کبودی لیوان ، ترانه خواند
وقتی شمایل بطری
از سوزش عجیب نگهداری
و بوی تند رها شد
آن مرد بی قرار
دست خاکی خود در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب این کار
سی و هشت چشم نیمه خمار بسته
باز شد
و شگفتی و تحسین خویش را
مثل ستون خط و خالی سیگار
در چین چهره ی آن مرد گرم
خالی کرد
ناگاه
مردی صدای بمش را
بر گوش پیشخوان آویخت
میهمان من ، بفرمایید
چند لحظه سکوت ، بعد
صدای پر هیبت مردی دگر
فضای دود کافه را شکافت
من شرط را باختم به رفیقم
میهمان من ، بفرمایید
حساب شد
در اوج اضطراب میکده
آن مرد خاکی ساکت
پولی مچاله شده
بر چشم پیشخوان گذاشت
و در دو لنگه ی در ، ناپدید شد
 
خسرو گلسرخی
 
 
 

2 نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 4:34 توسط رامین |

وای....وای... گر بدانیم که مولانا چه گفت ....

 

 

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

 

آن خانه لطیقیست نشان هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

 

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

 

با این همه رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 



 

اندک اندک جمع مستان می رسند

اندک اندک می پرستان می رسند

 

دلنوازان نازنازان در ره اند

گلعزاران از گلستان می رسند

 

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می رسند

 

جمله دامن های پر زر همچو کان

از برای تنگدستان می رسند

 

لاغران خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می رسند

 

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می رسند

 

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه های نو زمستان می رسند

 

اصلشان لطفست و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می رسند



 

 

2 نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 3:12 توسط رامین |

ورقی از دفتر سیمین بهبهانی ....

 

فریاد می پرست

پزشک داند و من نیز دانم این مستی
ز بیخ می کند آخر نهال هستیم را،
پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟
که من ز کف ندهم نقد می پرستی را.


مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران!
که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نست.
به جرم عربده جویی مران، که از در تو
به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست.


بریز، ساقی ی ِ ترسا، بریز جام دگر...
که باز شور ز مستی به دل پدید کنم.
بریز تا جسد آرزو به گور نهم
بده پیاله که خون در دل امید کنم!


بریز تا رود از یاد من خیال زنی
که تنگدستی و فقر مرا بهانه گرفت؛
پرید از قفس تنگ درد پرور من،
به گلشن دگران رفت و آشیانه گرفت.


بریز تا نکند بیش ازین مرا آزار
خیال مردن آن مادری که بیمارست
خیال او که، در آن کلبه ی کثیف، هنوز
برای کودک بی مادرم پرستار است...


ببَر ز خاطر من رنج و درد طفل مرا
چه غم خورم که سرانجام او چه خواهد شد؟
خوش است در کف نسیان سپارم این دستان-
بگو حکایت ما با سبو چه خواهد شد؟


بریز تا شود آسوده، سر ازین سودا
که از چه نیست درین گیر و دار سامانش.
بریز تا نکنم خون دل به ساغر خویش
ازین فسانه ی پر غم که نیست پایانش...


مکن حدیث که «این آتش است و آن جگر است!»
که این حکایت دیرین دگر نمی خواهم:
هزار داغ به دل دارم و، علاجش را
به غیر آتش می بر جگر، نمی خواهم
.


بریز باده! میندیش کاین عطای ِ تو را
فزون ز دِرهم و دینار من بهایی هست،
بریز! دِرهم و دینار اگر نبود، چه غم؟
هنوز در تن من جامه و قبایی هست...

 



پیمان شکن

هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم
 امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم


فریاد زنان ،‌ ناله کنان عربده جویان
زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم


 جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم
چندان که به چشمان سیاهت نگرستم


دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را
 در گور نهفتم به عزایش بنشستم


 می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه
پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم


 عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست
 من کشتمش امروز بدین عذر که مستم


در پای کشم از سر آشفتگی وخشم
 روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم

 



 

2 نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 17:19 توسط رامین |

چند کلام از من

 

درود به شما دوستان خوب و عزیزانه یاری کننده ی این وبلاگ.

جاتون خالی الان پیمانه هایی زان باده ی دل آرام زدم.

به خدا از ته دل میگم که جاتون خالی بود اینجا.. کاش می شد با تک تک شما دوستان پیک هارو بهم بزنیم اون صدای خوردن شیشه ها بهم از خود بی خبرم می کرد.

به هر حال دوستتون دارم و هر کدومتون که الان حال منو درک می کنه بهترین دوست این وبلاگه...

تا کی غم این خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوش دلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کین دم که فرو برم بر آرم یا نه ....


مست مستم و تو عالم مستی عاشق همتونم.. پس کاش همیشه مست باشم

بدروود چون سبزی یاس تو باغچه

 

 

 

2 نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 23:38 توسط رامین |

فروغی بسطامی

 

 

 

بگذار که تا می خورم و مست شوم

چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به کلی از دست شوم

ار مست شوم نیست شوم، هست شوم

 


یک عمر شهان تربیت عیش کنند

تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند

نازم به جهان همت درویشان را

کایشان به یکی لقمه دو صد عیش کنند

 


گاهی هوس باده‌ی رنگین دارم

گاه آرزوی وصل نگارین دارم

گه سبحه به دست و گاه زنار به دوش

یارب چه کنم، کیم، چه آیین دارم

 


مطربی زمزمه سر کرد سحر در گل‌زار

رفتم از این غزل شاه به یک بار از کار

 

«مجلس ما چو بهشت است در این فصل بهار

خیز ای ساقی مستان قدح باده بیار

 

باده هم چو گل احمر یا لاله‌ی سرخ

باده هم چو دل عاشق یا روی نگار

 

باده‌ی کهنه گر از عمرش پرسم گویند

که ز پنجاه فزون است و صد آید به شمار

 

باده‌ای گر شود از غرب تهی شیشه‌ی آن

می نیابی تو به شرق اندر مردی هشیار

 

باده‌ی صاف چو دل‌های حکیمان اله

تلخ چون زاهد سجاده فکن در بازار

 

تا به کی گردم بر خاک درت خوار و ذلیل

تا به کی باشم در دست غمت زار و نزار

 

بی تو گیرد همه شب لشکر آهم به میان

بی تو ریزد همه دم گوهر اشکم به کنار

 

عاشقان را به سر کوی تو نه راه و نه رسم

پاک بازان را بهر تو نه خواب و نه قرار »

 


نشه‌ای داده به من دست از این مطلع شاه

که ننوشیده قدح بی خبر از خویشتنم

 

دگر دهد باده کنون ساقی سیمین بدنم

توبه‌ی پیش به یک جرعه‌ی می برشکنم»

 

تا به پیرانه‌سرت جام دمادم بخشند

ای جوان باده به من بخش که پیر کهنم

 

مستی عشق تو را چند نهان باید داشت

بشنود گو همه کس بوی شراب از دهنم

 

حال پروانه‌ی دل سوخته من می‌دانم

کز ازل شمع رخت سوخت به هر انجمنم

 

آن که بر کشتن من تیغ کشیده‌ست تویی

وان که از تیغ تو گردن نکشیده‌ست منم

 

آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم

که به خاطر نگذشته است خیال وطنم

 

روز هجرت ز گران جانی خود حیرانم

که نرفته‌ست چرا جان گرامی ز تنم

 

رهبری کرد به کوی تو و برد از راهم

عشق هم راه بر من شد و هم راهزنم

 

 


 

2 نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 21:18 توسط رامین |

به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد!  تا بگردی… بگرد تا بگردی
در اینجا باده می نوشی،  در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی؟
در اینجا مردم آزاری ، در آنجا از گُنه عاری
نمی دانم چه پنداری؟
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری ،  تو آنجا در پی یاری…
چه پنداری؟

کجا وی از تو می خواهد چنین کاری؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند؟
چه پیغامی…
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند؟
چه سلطانی…
چه دیداری که جزدینار و درهم از شما سفتن نمیداند؟
چه دیداری…
به دنبال چه میگردی که حیرانی؟
خِرد گم کرده ای شاید نمیدانی!!!
همای از جان خود سیری ، ؟
 که خاموشی نمی گیری
لبت را چون لبان فرخی دوزند…
تو را در آتش اندیشه ات سوزند…
هزاران فتنه انگیزند…
تو را بر سر در میخانه آویزند.



 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 19:14 توسط رامین |

دستت را به من بده ای دوست ...

 




در خواب بدم مرا خردمندی گفت

کاز خواب کسی را گل شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟

می خور که به زیر خاک می‌باید خفت


می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی این است


 برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما


 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده‌ی گلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست


این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست


در فصل بهار اگر بتی حور سرشت

یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت

سگ به زمن است اگر برم  نام بهشت


ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست

دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست


گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است


گویند که دوزخی بود عاشق و مست

قولیست خلاف, دل در آن نتوان بست

گر عاشق و می خواره به دوزخ باشند

فردا بینی بهشت همچون کف دست


من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی و بتی و بربطی بر لب کشت

این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت

2 نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 1:8 توسط رامین |

 

کم خور غم دنیا را, می زن دو سه پیمانه

تا چند اسیر دل, ای عاقل و فرزانه؟

ای بی خبر از مستی, بگذر زغم هستی

بر خیز و بزن ساغر, میخانه به میخانه

گر قرب خدا خواهی, یک سینه صفا آور

بیهوده چه می جویی, در کعبه و بتخانه

این عمر گریزان را, کی ارزش آن باشد

بر آتش غم سوزی, همچون پر پروانه

از عشق جهان بگذر, تا عالم جان بینی

زان پیشتر ای غافل کاین دل شود افسانه

دل صاف چنان میکن, ای ره به خطا رفته

تا نور خدا بینی, در چهره جانانه



 

 

2 نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 0:31 توسط رامین |

 

 

بده جامی تو ای ساقی که عمرما لب بام است

دوای درد ما امشب درون ساغر و جام است

 

مکن منعم تو ای ساقی بریز جامی از آن  مینا

که قصد من زمی خوردن بیاد آن دلارام است

 

 بیا ساقی  شبی سازیم که از دل  غم براندازیم

کنیم هنگامهء امشب که فردا را دگر شا م است

 

مگوسا قـی که  من مستم  بده جامی دگر دستم

چرا باور نمیداری که این مستی مرا وام است

 

شراب  تلخ  مرد افکن  که بنـیا د م بر  اندازد

بده تا چاره ای سازد که این باده هنوز خام است

 

تو که  دیوانه ام  خوانی ز حال  ما چه میدانی

 دراین دنیای رنگارنگ هزاران حیله ودام است

 

 شب ما را مکن بی رنگ بد ه زان باده گلرنگ

که هر جرعه از این باده بیا د آن دلارام است

 

بکن تعجیل توای سا قی سحر اندر پی شام است

میان رفتن وماند ن فقط یک لحظه از گام است

 

تو راز مستـي مـی را   ز من  بشنــو  نه از خما ر

 بپرس حال حکیمی را که در مستی چومن رام است



 

 

2 نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 16:6 توسط رامین |

بنام دوست

 

درودی بی پایان به هرکی باده می پرسته

کاش آدما می فهمیدن که می قداست داره و جمع مستان مقدسِ

این وبلاگ برای تو دوست خوبمه که اینو درک می کنی و می فهمی

راستی نظر بدی حتما. یادت نره



خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 



توبه ها را بشکنید...

 

می خانه ها را وا کنید ای باده خواران

پیمانه را احیا کنید ای مُل گساران

باده در ساغر کنید ، توبه ای دیگر کنید

خرقه از بر در کنید ، توبه ها را بشکنید ...

توبه ها را بشکنید آمد بهاران

یادی از آیین بسطانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید

تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید ، مست پنهانی کنید ...

مست پنهانی کنید ... مست پنهانی کنید

همچون خماران ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران ...

عاشقان غوقا کنید ، در دل شیدا کنید

یک نفس گر می توان ساغر زدن ، پس چرا اندیشه فردا کنید ...

غصه از سر وا کنیم ، پیمانه را احیا کنید ...

ای بی قراران ...

ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در این حال

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست ...

ما خانه بدوشیم ، ما باده فروشیم

جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم

ما حلقه به دوش حلقه به دوش حلقه به دوشیم

در کلبه ما ، سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست

در حلقه ما ، جنگ و نزائی به سر شاه و گدا نیست

ما مطرب عشقیم ...

در کعبه ما جنگ رسیدن به خدا نیست ...

ای زاهد دیوانه ، وا کن در میخانه

مِی زن دو سه پیمانه که ما خورده می و رفته ز هوشیم

باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم ...



 

2 نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 0:32 توسط رامین |